سلام دوستان این پست ثابتمه تصمیم گرفتم روزی یه جمله اینجا بنویسم البته شایدم بیشتر ...
واسه دیدن پستهای جدید برو پایین ...
زندگی تراژدی است برای آنکسیکه احساس میکند و کمدی است
برای آنکه میاندیشد...1391/2/24
. . . . . . .
ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است ...1391/2/25
. . . . . . .
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ...
به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته ...
باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است...1391/2/26
. . . . . . .
چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ایاست “تنها خوشبخت بودن!”...
در بهشت تنهابودن سخت تر از کویر است...1391/2/27
. . . . . . .
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند تا آیندگان ندانند ...
بی عرضه گان این برهه از تاریخ ما بوده ایم ... 1391/2/28
. . . . . . .
به راستی در دو راهی ظلمانی به سر میبرم ، کلام بی آلایش ،
نشان بلاحت است و پیشانی بی چین نشان بی عاری ...
آنکه میخندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است...1391/2/29
. . . . . . .
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
گشاده دست باش ، جاری باش و کمک کن چون رود
باشفقت و مهربان باش ، چون خورشید
اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان ، چون شب
وقتی عصبانی شدی خاموش باش ، چون مرگ
متواضع باش و کبر نداشته باش ، مانند خاکش
بخشش و عفو داشته باش ، چون دریا
اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش مانند آیینه ...
من سلام را دوست دارم اما از زبانم میترسم ... عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم ...
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم ... قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها میترسم ...
کودکان را دوست دارم ولی از آینده میترسم ... من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم ...
من میترسم پس هستم ... اینچنین میگذرد روز و روزگار من ... من روز را دوست دارم اما از روزگار میترسم ...
گاهی اوقات ساعت هایی را که میابم گم میکنم هنوز ...
به همان راحتی قرن پیش که نمی دانم ...
یادت هست تمامی اوراق را آنچنان نوشیدم که
حق داشت من را با تمام نداری هایم ببلعد ...
گاهی اوقات... پشت سرت را هم نگاه کن !!!
هیچ چیز برای نوشتن ندارم...
معنای این سکـوت چیست؟
من گمشده ام در تو یا تو گم شده ای در من ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم، كاش ...
سلام ...
خداحافظ ...
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید...
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار...
زمین همیشه مرا سمت دیگری می برد
همیشه کودکی ام با شما زمین می خورد
اهالی همه ی شهر های بارانی!
گُلی که در هوس آفتاب می پژمرد
به زیر لای و لجن بی گناه مدفون شد
کسی که خنده ی خورشید را نمی آزرد
زمین طبق طبق کنایه می رویاند
نگاه سایه از این اتّفاق سیلی خورد
رسیده ام به فلاتی ز دور ناپیدا
و ماه، ماه پر احساس عشق هم افسرد
دلم نخواست بگویم که باورم شده است
دلم به خاطر عشقی غریب و مبهم مُرد
شاعر محمد حیدری آبدانان...
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنینو عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبیست، نازنینآن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگارِ غریبیست، نازنینو تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنینابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد..



